|
|
|
|
|
و چه روياهايي ! که تبه گشت و گذشت . و چه پيوند صميميتها ، که به آساني يک رشته گسست چه اميدي ، چه اميد؟ چه نهالي که نشاندم من و بي بر گرديد . دل من مي سوزد ، که قناريها را پر بستند . که پر پاک پرستوها را بشکستند. و کبوترها را - آه ، کبوترها را... و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد . ¨ در ميان من و تو فاصله هاست . گاه مي انديشم، - مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري ! تو توانايي بخشش داري. دستهاي تو توانايي آن را دارد؛ - که مرا ، زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا ، سطر برجسته اي از زندگي من هستي. حميد مصدق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:22 توسط مهر
|
|
||