|
|
|
|
|
امسال وارونه بود بخت و دگرگونه بود حال، در لحظه ي شكفتن نوروز دل ، غنچه ي خزان زده اي بود ، از ملال. اما چگونه مي شد نشكفت، بي درنگ در پيش آن دو بوته ي رنگين پامچال سر بركشيده خنده زنان از شكاف سنگ! « فريدون مشيري » SSSSSSSSSSSSSSSSSSSS محو و مات گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني ؟ آنچنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني!» مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني ! « فريدون مشيري » SSSSSSSSSSSSSSSSSSSS لبخند چشم تو تنها دليل من كه خدا هست و ، اين جهان زيباست ، وين حيات عزيز و گرانبهاست ؛ لبخند چشم توست! هرچند با تبسم شيرينت ، آنچنان از خويش مي روم، كه نمي بينمش درست! o لبخند چشم تو در چشم من ، وجود خدا را آواز مي دهد . در جسم من ، تمامي روح حيات را پرواز مي دهد جان مرا كه - دوريت از من گرفته است – شيرين و خوش ، دوباره به من باز مي دهد . « فريدون مشيري » يا حق |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 18:6 توسط مهر
|
|
||