|
|
|
|
|
تنها، غمگين ، نشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاه اشکي به رخم دويد، ناگاه ديدم که هنوز عاشقم ، آه! « فريدون مشيري » تقدير آفتاب بيهوده زندگي است عشق ديدن ماهتاب از ميان کعبهي سنگين دل کان ماهتاب بعد از بلوغ چهارده به غروب ميرود ومن از درون به انتظار روزني به بيرون خواهم ماند ...ديوانگي است تداوم اين بيهودگي باآتش اراده که از عشق ماهتاب چندان کشد زبانه بر قلب ساده ام خواهم گسست اين غل و زنجير و پايبند گامي به سوي ماهتاب مي نهم اما... اين چيست؟ کجا رفت ماه من ؟ اين نور، ز چه رو شکست نور ماهتاب ؟ من آمدم به شوق ديدن آن روي ماه ، اما انگار بود مرا تقدير آفتاب a ياحقb |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 21:56 توسط مهر
|
|
||