|
|
|
|
|
هنگامه ی غروب است دیر گاهی است طلوع سپری شده لیکن من به انتظار حضور چشمان خمارت همچنان به طلوع مینگرم بزرگ معبودا! بر تو سپاس كه آتش عشق بر اين جان افكندي بدين شرنگ دل به خود رسانيدي عزيزا ! بر تو سپاس كه عاشقانه ، عشق خود ، پادشاه دل نمودي كه آن را در برابر خود ، چون ستاره اي به خورشيد روشن ساختي مهربانا! بعد از شكوه هايي كه بر درگاهت از فراق يار داشتم تو مرا بر فراق خود آگاه ساختي حال خداوندا! پروردگار جهانيان را به ناله و زاري ز درگاهت طالبم وان نگار به تو سپارم كه اينك كه تو دارم ديگري به چه كارم ياحق
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:38 توسط مهر
|
|
||