|
|
|
|
|
و چه روياهايي ! که تبه گشت و گذشت . و چه پيوند صميميتها ، که به آساني يک رشته گسست چه اميدي ، چه اميد؟ چه نهالي که نشاندم من و بي بر گرديد . دل من مي سوزد ، که قناريها را پر بستند . که پر پاک پرستوها را بشکستند. و کبوترها را - آه ، کبوترها را... و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد . ¨ در ميان من و تو فاصله هاست . گاه مي انديشم، - مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري ! تو توانايي بخشش داري. دستهاي تو توانايي آن را دارد؛ - که مرا ، زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا ، سطر برجسته اي از زندگي من هستي. حميد مصدق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:22 توسط مهر
|
|
||
|
|
|
|
|
فريادي... مرا عظيم تر از اين آرزويي نمانده است كه به جستجوي فريادي گم شده برخيزم با ياري فانوسي خرد يا بي ياري آن، در هرجاي اين زمين يا هر كجاي اين آسمان. فريادي كه نيم شبي ازسر ندانم چه نياز ناشناخته ، از جان من بر آمد و به آسمان ناپيدا گريخت... ¨ اي تمامي دروازه هاي جهان! مرا به بازيافتن فرياد گم شده خويش مددي كنيد! " شاملو" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 16:15 توسط مهر
|
|
||
|
|
|
|
|
خداي خدايان نفخه اي از خويشتن خويش جدا كرد و در آن نفخه ، زيبايي را آفريد
او به زيبايي ، سبكي نسيم سحر گاهي را عطا كرد و رايحه گل هاي دشت را و نرمي مهتاب را.
آنگاه خداوند جامي از شادي به دست زيبايي داد و گفت:
"تو نبايد از اين جام بنوشي مگر آنكه گذشته را فراموش كني و به آينده نيز اعتنايي نداشته باشي."
سپس جامي نيز از غم به دستش داد و گفت:
"تو بايد اين را بنوشي و معناي شور و شعف زندگي را دريابي"
كسي كه به سيماي غم نگاه نكرده ، سيماي شادماني را هرگز نمي بيند.
جبران خليل جبران
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 17:13 توسط مهر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به روی ماه همتون دلم براتون تنگیده حسابی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کاش زودتر وقت کنم به سراغتون بیام. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 7:58 توسط مهر
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال وارونه بود بخت و دگرگونه بود حال، در لحظه ي شكفتن نوروز دل ، غنچه ي خزان زده اي بود ، از ملال. اما چگونه مي شد نشكفت، بي درنگ در پيش آن دو بوته ي رنگين پامچال سر بركشيده خنده زنان از شكاف سنگ! « فريدون مشيري » SSSSSSSSSSSSSSSSSSSS محو و مات گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني ؟ آنچنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني!» مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني ! « فريدون مشيري » SSSSSSSSSSSSSSSSSSSS لبخند چشم تو تنها دليل من كه خدا هست و ، اين جهان زيباست ، وين حيات عزيز و گرانبهاست ؛ لبخند چشم توست! هرچند با تبسم شيرينت ، آنچنان از خويش مي روم، كه نمي بينمش درست! o لبخند چشم تو در چشم من ، وجود خدا را آواز مي دهد . در جسم من ، تمامي روح حيات را پرواز مي دهد جان مرا كه - دوريت از من گرفته است – شيرين و خوش ، دوباره به من باز مي دهد . « فريدون مشيري » يا حق |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 18:6 توسط مهر
|
|
||
|
|
|
|
|
هنگامه ی غروب است دیر گاهی است طلوع سپری شده لیکن من به انتظار حضور چشمان خمارت همچنان به طلوع مینگرم بزرگ معبودا! بر تو سپاس كه آتش عشق بر اين جان افكندي بدين شرنگ دل به خود رسانيدي عزيزا ! بر تو سپاس كه عاشقانه ، عشق خود ، پادشاه دل نمودي كه آن را در برابر خود ، چون ستاره اي به خورشيد روشن ساختي مهربانا! بعد از شكوه هايي كه بر درگاهت از فراق يار داشتم تو مرا بر فراق خود آگاه ساختي حال خداوندا! پروردگار جهانيان را به ناله و زاري ز درگاهت طالبم وان نگار به تو سپارم كه اينك كه تو دارم ديگري به چه كارم ياحق
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:38 توسط مهر
|
|
||
|
|
|
|
|
جادوي بي اثر پر كن پياله را كين آب آتشين، ديريست ره به حال خرابم نمي برد! اين جامها كه در پي هم مي شود تهي درياي آتش است كه ريزم به كام خويش، گرداب مي ربايد و آبم نمي برد! من با سمند سركش وجادويي شراب تا بي كران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره ي انديشه هاي گرم تا مرز ناشناخته ي مرگ وزندگي تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا ، تا شهر يادها ... ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد هان اي عقاب عشق از اوج قله هاي مه آلود دور دست پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد در راه زندگي ، با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي، با اين كه ناله مي كشم از دل كه آب...آب! ديگر فريب هم به سرابم نمي برد پركن پياله را... فريدون مشيري |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 16:27 توسط مهر
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها، غمگين ، نشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاه اشکي به رخم دويد، ناگاه ديدم که هنوز عاشقم ، آه! « فريدون مشيري » تقدير آفتاب بيهوده زندگي است عشق ديدن ماهتاب از ميان کعبهي سنگين دل کان ماهتاب بعد از بلوغ چهارده به غروب ميرود ومن از درون به انتظار روزني به بيرون خواهم ماند ...ديوانگي است تداوم اين بيهودگي باآتش اراده که از عشق ماهتاب چندان کشد زبانه بر قلب ساده ام خواهم گسست اين غل و زنجير و پايبند گامي به سوي ماهتاب مي نهم اما... اين چيست؟ کجا رفت ماه من ؟ اين نور، ز چه رو شکست نور ماهتاب ؟ من آمدم به شوق ديدن آن روي ماه ، اما انگار بود مرا تقدير آفتاب a ياحقb |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 21:56 توسط مهر
|
|
||
|
|
|
|
|
آيينه چون شکست ؛ قابي سياه و خالي ، از او به جاي ماند... با ياد دل - که آيينه اي بود- در خود گريستم . بي آيينه چگونه در اين قاب زيستم؟! « فريدون مشيري » ¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬ سلام به بارانيهاي مهربون ، ممنون از حضور گرمتون در اين وب لاگ . من براي مهمترين تصميم زندگيم به دعاي همتون احتياج دارم . تو لحظه هاي زيباي زندگيتون من و فراموش نکنيد. اين شعر رو تقديم مي کنم به همهي شما دوستان . { در همين نزديکي | ||